یا جمیل
میگه: «خالههه میشه آب بیاری؟». میگویم: «برای کی؟». میگوید: «امیرسجاد». صورت امیر سجاد و می آورد جلوی صورتم می گیرد و میگوید: «ببین چشماش چقدر درشته!». امیرسجاد عروسکشه. به عبارتی فرزندش است و به گفته ی اطرافیانش، خیلی دوسش دارد. اسمش هم خودش گذاشته است. پرده را کامل به کناری کشیدم. رگه های نور میان اطاق جا خوش کردند و موج شادی درونم راه انداختند. همین رگه ها، چقدر اطاق را بزرگتر وانمود می کردند. چرا تا به حال به فکرم نزده بود کل پرده را کنار بزنم. شاید چون اغلب توی کاناپه ی پذیرایی لنگر می اندازم!
همیشه گرمای خورشید زمستانی را دوست داشتم. اگر آن پرده را کنار نمی زدم اطاق نیمه تاریک بود. اما حالا نور از درِ بالکن به تمامی درون اطاق قد علم کرده است. صدای خواهرزاده ام می پیچد توی اطاق و حواسم را از بند بند کلمات جدا می کند. چقدر ساده میشود خوشحال شد گویی تمام دنیا توی یک مشت جا می گیرد. ساده نه به معنی پیش پا افتاده بلکه راحت و به قد یک جو اراده. در را باز می کند و یک لحظه نسیم خنک زمستانی می نشیند روی پوستم. برمی گردم نگاهی به اطرافم می اندازم، دور تا دورم پر از اسباب بازی شده است و اگر خواهرم با این منظره روبرو شود چهره اش دیدنی می شود. یکی از تفاوت هایمان توی همین نظم است. مثلا برای من توی این لحظه که دارم می نویسم یا مشغول کتاب خواندن هستم خیلی فرقی نمی کند یعنی آزار دهنده نیست که چه بر سر اطرافم آمده است و چقدر درهم و برهم شده است. خواهرم در را باز می کند و دهانش باز می ماند از اینهمه شلوغی! به خواهر زاده ام می گوید که با خاله جمعشان کنید. من هم برای اینکه خودش جمع کند شروع می کنم با آواز، اعداد را پشت هم ردیف کردن. به صدای خودم گوش می دهم با حالت گروه کُر می خوانم و از این کشدار بودن صدایم لذت می برم. به قد انگشتان یک دست پیش می آید آوازی آهنگین بخوانم و به دلم بنشیند! حربه ام اثر کرد و همه ی اسباب بازی ها به سرعت از کف زمین جمع شد.
به نیمه ی کتاب رسیده ام. از صبح بعد از نماز، نخوابیدم یعنی دیگر خیلی وقت است که بعد از نماز صبح نمی خوابم و عادت صبح زود بیدار شدن افتاده تو جونم و از این بابت کیف می کنم! دیشب مثل هر شب، درجای همیشگی، کنار شوفاژ دراز کشیدم و خواهر زاده ام هم بالشتش و سر و ته کرد کنار صورتم که روی کتاب بود. هر دو این کتاب را شروع کردیم، کوری و میگویم. همان وقتی که شروع کردم روز بعدش، چند صفحه ی آغازین و که جلو رفت دیگه پا پس نکشید. گاهی کتاب دست اوست و گاهی من. بالاخره دیشب هر دو رسیدیم به صفحه ی سیصدم. چند صفحه ای خواند و خوابید. من هم کتاب دیگری که تازه شروع کرده ام را پیش کشیدم و بقیه ی کوری را گذاشتم برای امروز. کم کم از اینکه دیروقت بشود و از پرخوابی روز بعد دلخور شوم، کتاب را همانطور باز کنار بالش گذاشتم. از اینکه انتخابش کرده ام خیلی خوشحالم و مصممم کتابهای دیگری از این نویسنده را بخوانم. کوری هم آنطرف بالش ولی بسته بود. از خوابیدن میان کتابها دلم غنج رفت. خواب دیدم معلم نقاشی شده ام.
خواهر زاده ی فسقلی ام، از توی کابینت بشقاب بلوری بر می دارد؛ یعنی از این دم دستی ها برنمی دارد! میوه ها را پوست می کنم و پر پر می کنم و با دقت آرایش می دهم و می چینم تو بشقاب بلوری. نگاه می کند میگه چه خوشگله!
دیروز تماس گرفتم بیمارستان تا ببینم آن دکترهای معروفی که وصفشان را شنیده بودم وقت دارند یا نه! یکی شان که اصلا وقت نداشت و دیگری برای سه شنبه. حالا اما بین رفتن و نرفتن مرددم. تنها چیزی که وادارم می کند بروم ترس از وخیم شدن اوضاع است وگرنه کج دار و مریض سر می کنم. امروز خداروشکر وضع روحی و جسمی ام روبراه تر از روزهای پیشین است. دیروز، مثل دختربچه های بی پناه وقتی همه از خانه بیرون رفتند، گریه ی تلخی سر دادم. دلتنگی و هزاران فکر دیگر و یا حتی هیچی، بیخ گلویم را گرفته بود و فشار می داد. اصلا دقیق نمی دانم چرا، حال غریبی داشتم، دلم برای خودم سوخت. اشکها شتابان همدیگر را هل می دادند پایین و من خسته از اینهمه گلاویز شدن، روی کاناپه دراز کشیدم و هی کتاب خواندم. دست آخر سرم را زیر پتو بردم و چشمانم را به دست خواب سپردم. تا ظهر خوابیدم. اینها را گفتم که بگویم امروز اما روز دیگری است و قرار نیست روزها مثل هم باشد!
ما را در سایت سفر ده روزه ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11