نیمه کاره ها به سرانجام می رسند یک به یک..

خرید بک لینک

یا مقدّر

وقتی خواستم با نام خدا آغاز کنم و شروع به انتخاب رنگ کردم، چقدر از این سبز، خوشم آمد. حس راه رفتن روی ابر را داشتم و یا اگر بخواهم در یک کلمه بگویم، حس نرمی.. حس فرورفتن توی بالش بزرگ سفید! همان حس نرم، کفایت می کند! بنابراین تصمیم گرفتم این نوشته را با این رنگ بنویسم اگرچه برای خواندن مناسب نیست اما به آن راه رفتن روی ابر می ارزد.

دیشب تصمیم گرفتم بعد از اذان تا طلوع آفتاب را بیدار باشم و بعد از نماز نخوابم. تا قبل از طلوع آفتاب ادعیه ای را خواندم که مختص این ساعات است. نزدیک به طلوع آفتاب بود.... بسته ی کاغذ کاهی ای که چند روز قبل با شوق و ذوق خریدم را گذاشتم روی میز. حس لغزش خودکار نوک باریک روی کاغذ کاهی و بویی که از برخورد این دو ساطع می شود مستم می کند.... شروع کردم به نوشتن و قریب به یک ساعت طول کشید... شش صفحه نوشتم و به نوعی با خودم حرف زدم. عقربه های ساعت، هفت و نیم را رد کرده بودند و تصمیم گرفتم کمی خودم را به رختخواب بسپارم. با صدای خواهرم بیدار شدم. حدود یک ساعت و اندی خوابیده بودم و چقدر خوب که خسته نبودم و کلی انرژی داشتم. خب از آنجایی که از لذت نوشتن با این رنگ اشباع شدم به همان رنگ مشکی برمی گردم.

امروز تصمیم گرفته بودم تا آنجایی که می توانم، لباسهای نیمه کاره ام را به سرانجام برسانم. چون کارهای نیمه کاره ی زیادی دارم اما فکرِ نیمه کاره بودن این "لباسها" از خیلی وقت پیش در ذهنم تل انبار شده و نیاز بود به ذهنم سروسامانی دهم. چقدر صبحگاه را بیدار بودن با برکت است انگار زمان کش می آید و در اندک زمانی کلی کار می توان انجام داد و همین موجی از رضایت درونم به جریان می اندازد.

از اینکه تصمیم گرفتم و شروع کردم، حس رضایت دارم. حسی که سخت نیازمندم؛ رضایتمندی و اعتماد و باور به خویشتن.

سفر ده روزه ......

ما را در سایت سفر ده روزه ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 10:10

صفحه بندی