یا رحیم
آدمی چقدر عجیب است...
تا چند لحظه ی پیش طوفانی سهمگین، درونم به پا بود و داشت هستی ام را به باد می داد و "عنان از کف داده بودم" ... در این لحظات، بجای فرورفتن در قعر افکار جانکاه و فرساینده، باید فقط تغییر وضعیت داد.... این دو روزه کشف بزرگم این بوده است... البته که باید این مهم، آگاهانه شکل بگیرد. یعنی اگر امشب هنگامه ی این طوفان درونی، از جایم می جنبیدم، و یا اندکی دست نگه می داشتم، و یا شاید با نهیبی بر سر خویش، از شدت و حدت آن غرش و ناله های درونی اندکی کم می شد.... البته همیشه هم این کشف، راهگشا نیست و خیلی مطمئن نیستم که امشب جواب می داد یا نه!
خب آدمی است دیگر، گاهی دوست دارد درد دل کند، دوست دارد با گریه حرف بزند، دوست دارد بچه شود و البته من بیشتر اوقات بچه می شوم. (یعنی زود دوست دارم نتیجه ی کار را ببینم، زیاد گریه می کنم و زود دلم می شکند و زود آرام میشوم. مثل بچه ها که شاهد بودم همان آن که ناراحت است و گریان، همه چیز را به فراموشی می سپارد انگار نه انگار اتفاقی افتاده... ) بچه ها را دوست دارم... گاهی به حالاتشان دقیق می شوم چقدر دنیای کودکی عبرت آموز است! راستش را بگویم از این ویژگی ام خوشم می آید و شاید همین موجب می شود در اوج طوفان، روی پاهایم بایستم.
فلوت و ویولون را دوست دارم، آدم را به سرزمین های ناشناخته به دور دست ها می برد و بر ساحل آرامش می نشاند ...
در حال نوشتن این سطور، موزیک بی کلام آمریکای جنوبی
(colors of rainbow by Leo Rojas)
پر از شورم می کند و رغبتم برای نوشتن را بیشتر. دوست دارم ارزشمند و قدرتمند باشم و از هر چه در مسیر زندگی ام به رشد این دو ویژگی کمک کند استقبال می کنم... تلاش خواهم کرد... طوفان ها هر چقدر دهشتناک هم باشند، رفتنی هستند مثل همه ی خاطرات، همه ی وقایع، همه ی غم ها و خوشی ها و... همه چیز رفتنی است پس اندکی صبر....
راستی اگر فقط چند لحظه از عمرم باقی مانده بود چه چیز می توانست مهم باشد؟
سفر ده روزه ......ما را در سایت سفر ده روزه ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14