عنوانی به ذهنم نمی رسد!

خرید بک لینک

یا مدبّر

ظهر، علیرغم کوفتگی ای که در بدنم حس می کردم و خواب آلودگی، با خودم درمورد رفتن به مجلس امام حسین (ع) و خوابیدن کلنجار رفتم. بعد از دو دقیقه چشم روی هم گذاشتن و فکر کردن در مورد رفتن و نرفتن، پتو را کنار زدم و آماده ی رفتن شدم. اولین چیزی که حین وارد شدن به مجلس توجهم را جلب کرد پارچه سیاه عزای حسینی بود. با خط خوشی نوشته بود و از کارهای بازاری و از قبل آماده نبود. وقتی داخل شدم با خودم گفتم موقع بیرون رفتن عکس می گیرم. داخل خانه، درست روبرویم هم پارچه سیاهی بود به همان صورت، نوشته بود یا زینب (س) ادرکنی. خیلی حظ بردم و مدام نگاه می کردم و با ولع حرف به حرف، رنگ به رنگ، سبک نگارشش را به ذهنم می سپردم. خانومی پیر نشسته بر صندلی چرخ دار به کمک دخترش که سن و سالی از او گذشته بود، وارد پذیرایی شد و گوشه ای قرار گرفت..... آخر مجلس بود مثل ابر بهار اشک می ریخت.... همان لحظه دعایش کردم. برگشتم پشت سرم به تابلوی عکس نگاه کردم. عکس پشت سرِ من و روبروی پیرزن قرار داشت. عکس پدرشان بود، شیخ رجبعلی خیاط. پایان مجلس بود و نمی دانم به چه فکر می کرد یا چه حالی داشت که چنین از عمق وجود می گریست... موقع خداحافظی رفتم جلو و دستش را گرفتم و چند جمله ای گفتم... اصلا نمی توانست حرف بزند یعنی به سختی کلماتی مبهم و بریده از دهانش بیرون می آمد. گرمای دستش را که مهر و محبت از آن می جوشید دوست داشتم. دستم را به گونه ای گرفته بود که دلم نمی آمد از دستش بیرون بکشم. لحظاتی گذشت... همچنان دستم در دستش بود و به يقين می توانم بگویم اگر دستم را جدا نمی کردم، همچنان به همان حال باقی می ماندیم. متوجه حرفهایش نشدم اما در لحظات آخر اشک هایش سرازیر شد و جوری می گریست که دلم آتش گرفت و مستاصل مانده بودم که چطور می توانم از او جدا شوم با این حال با گفتن الهی حاجت روا شوید و سلامت باشید و با اجازه و اینها که البته پیش تر هم گفته بودم با اجازه (به معناى رفتن و خدانگهدار) اما دستم را رها نمی کرد دستم را به آرامی از دستش بیرون کشیدم و خداحافظی کردم... در مسیر بازگشت، یاد دست های مادر بزرگم افتادم... دستهایی درشت و زمخت که همه ی زندگی اش را می توانستی در دستانش مجسم کنی.... دلم دستهای مادربزرگ را خواست، آن روزهای آخر که دست هایش بی رمق شده بود همان دست هایی که عمری کار کرده بود و زحمت کشیده بود...

دست ها، انرژی دارند... قدرت دارند حتی دست یک پیرزن فرتوت... گرما و محبت دارد... آرامش بخش است.. و با اینهمه چه لذتی خواهد داشت فشردن دست های محبوب...

بعضی اوقات فکر می کنم اگر پیر شوم، چه کارهایی می توانم انجام دهم و چه کارهایی را نمی توانم یعنی به واسطه ی کهولت، چه کارهایی را نخواهم توانست انجام دهم! و اینجاست که با خود میگویم تا توان داری کارهایی که باید انجام دهی را پیش از آنکه دیر شود انجام ده.

سه تا مطلب هست که سال هاست، هر از گاهی بیش از هر مقوله ی دیگری از اعماق ذهنم سرک می کشد و تلنگر می زند. یکی اینکه " کم بخور، کم بخواب و کم حرف بزن" دیگر اینکه "اوقات روزت را تقسیم بندی کن مثلا بخشی به عبادت بخشی به محاسبه ی نفس و بخشی به امور روزانه..." و دست آخر اینکه "سعی کن هر روزت بهتر از دیروز باشد.... دو روزت مثل هم نباشد". که اینها همه در کلام امام علی (ع) است که نقل به مضمون کرده ام. خب این خیلی غم انگیز است که پس از سالها هیچکدام تحقق نیافته است. با این حال با جدیت سعی خواهم کرد این سه را پیگیری کنم.

بالاخره امشب بر اساس طرح ذهنی ام لیستی تهیه کردم و جدول بندی ای و برنامه ای نوشتم برای یک سری از امور زندگی ام و انشاءالله به مرور با توجه به زمان و قابلیت هایم گسترده تر خواهد شد.

علیرغم روحیه بخشی به خودم و ایجاد انگیزه و انرژی، غمی سنگین درونم ریشه دوانده و نمی دانم تا به کی همراهم خواهد بود... و به این می اندیشم که بتوانم با این وجود، به زندگی ادامه دهم آنطور که باید از نعمت حیات بهره برم...

سفر ده روزه ......

ما را در سایت سفر ده روزه ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 10:10

صفحه بندی